افشین 27 ساله از بین دقیقه ها گذشته است تا به این مرحله از زندگی برسد ؛ساعت دیگر مهم نیست ،روز وشب این مسئله را تایید می کند . جوانی 27 ساله با 31 درصد سوختگی بر اثر پاشیده شدن اسید به صورت و بدنش .
در یک شب بهت انگیز پدر به اتاق خواب او وارد می شود تا با نصایح پدرانه از مشکلات آینده آگاهش سازد و بگوید آن طور که افشین فکر می کرده نیست .دختری که به او علاقه داشت مطلوب پدر نبود و از سوی دیگر 27 ساله جوان معتاد به تریاک ،که خیلی کم و تفریحی استعمال می کرد .
نصایح چنان در اتاق سایه داشت که او مجبور بود آنها را با گوشها یش ببلعد .اما در یک آن پدر از خود بیخود می شود و کار به درگیری می کشد که با میانجیگری اعضای خانواده فرو کش می کند و فردای آن روز در انتظار طلوع صبح ...صبحی که آیند افشین را رقم می زند .پدربه اتاقش وارد می شود وظرف اسید را به صورت و تمام بدنش می پاشد و افشین با سوزشی دردناک از خواب بیدار می شود و با فریادی ، وحشت را بر سکوت خانه می پاشد .افراد خانواده سراسیمه به طبقه بالا می روند و با منظره دل خراش روبه رو می شوند و او را سریع به بیمارستان امام خمینی می رسانند .
بیمارستان امام خمینی محل پذیرش سوانح سوختگی .
جوان را به بیمارستان نام برده می برند که متاسفانه در آنجا به علت بد عمل کردن و بد رفتاری پرسنل جان جوان با خطر جدی روبه رو می شود .
این را افشین می گفت و اینکه ابتدا صورتش را شستند بعد از آن شروع به شست وشوی چشمهایش نمودند .حال که خانواده چند بار خواهش کرده بود ابتدا چشمها را شست وشو دهند ولی توجه ای نمی شد .شدت سوختگی به حدی بود که امید ی به زنده بودنش نداشتند ،اسید حتی به معده اش رحم نکرده بود .افشین می گفت از وضعیت بد بیمارستان و بد عمل کردن و رفتارهای پرخاشگرانه پرسنل و معترض بود .
افشین: در آن حالت که می سوختم و آنها مرا شست شو می دادند فریادهای پسری را می شنیدم که برای رهایی از ناملایمات روزگار دست به خود سوزی زده بود ومتاسفانه افرادی که بدن او را می شستند آنقدر او را مورد سرزنش قرار می دادند که اگر من جای او بودم حتما تمام می کردم .
برای من به عنوان کسی که داشت این مطالب را گوش می کرد بسیار تاسف برانگیز بود واینکه در چنین مواقعه ای روانکاوها و مددکارها چه می کنند. به گفته افشین آن چیز که در بیمارستانهای دولتی اهمیتی ندارد جان آدم است و او ادامه داد که چگونه تمام عوامل دست به دست هم دادند تا اودیگر نتواند ببیند .کم لطفی های کادر سوخته گی بیمارستان امام خمینی ،بی حوصله گی و نا آشنایی افراد غیر حرفه ای و نبود پرسنل بخش اصلی سو خته گی . جراحات وارده به حدی بود که پزشکان معالج از وی قطع امید کردند طوری که اگر هم به تهران برده می شد خطر مرگش افزایش می یافت .سرنجام بعد از مدتی خانواده 3 بار او را به تهران برده و در بیمارستان رسول اکرم بستری کردنذ ،7بار عمل دیپریت (برداشت بافتهای سوخته) بر روی چشمهایش انجام شد و چون در بیمارستان امام صورتش را با آب شست وشو داده بودند ، آب به چشمانش سرایت کرده بود. در بیمارستا ن رسول بعد از عمل قرنیه به کل بینایی خود را از دست داد در آنجا نیز پرسنل رسیدگی های لازم را نداشتند .
نابینای 27ساله با 31 درصر سوختگی و از بین رفتن تمام صورت ،گوشها ،بینی واعضای بدن !
به یاری نیازمند است جوان 27 ساله برای زندگی به امید واحیای دوباره صورتش با لب های بسته کمک را زمزمه می کند.
