می نویسم از دختری در پنج شنبه شب ۱۷ /۳ /۸۶ که به ناچار دست خود را برای کمک پیش آورده بود .صورت نگرانش از بی حرمتی خبر می داد .بی حرمتی هایی که از جانب دیگران بر وی تحمیل شده بود .ساعت ۹ شب دختر جوان از فقر سرش را نمی توانست بالا آورد. دهشت ناک بود دیدن چند دختر، که از روی ترحم ،ناچیزی به دستش دادند و بر غمش افزودند.و سری از خجالت در تکان.
نمی توانستم فکرم کنم از عصبانیت قدرت گریه کردن نداشتم . بورژوا ها آسوده بخوابید که هیچ غمی شما را نمی گیرد .دولت داران آرام باشید که کسی اعتراض نمی کند. و شب زنده داران شب زنده داری کنید که مشکلات و درماندگیها رخت بربستند.



